نویسنده:   میثم محتاجی     تاریخ نگارش:   1399/01/07     ساعت:   00:05:34
  
 
 
عرفان کرونا و هبوط کرونایی

قصه پُرغصه غربت آدمی در زندگی دنیا روایت دلسوختگان بریده از عالم قدس و طهارت است. این روایت که روایت هبوط آدمی بر روی زمین است اگر فهم شود زمینه بازگشت آدمی به عالم عِلوی است. اما صد افسوس که آدمی پس از لختی درنگ، لذت حضور را فراموش کرده و به جای گریه و تضرع برای بازگشت، به صورتکی از آن دل خوش می کند. گویی که اساساً حضوری در کار نبوده و هر چه هست همین است که هست.


پرده اول

نزدیک به دو سال است که به محیط خانه عادت کرده ام. خانه ما محل ارتباطاتم شده است. ارتباطات خانوادگی، ارتباطات شغلی و کاری ،  ارتباطات رفاقتی و …. البته منظورم این نیست که همه به خانه ما می آیند، نه اتفاقا کسی نمی آید دوست هم ندارند بیایند ما هم تمایلی نداریم بیایند.

خُب بحث دوست داشتن یا نداشتن نیست، حسّش نیست، اصلا چه نیازی به این کارها. با یکی دو کلیک در لپ تاپ یا لمس صفحه موبایل هر کسی را که بخواهم در کنار خود می بینم. او هم کاری با من داشته باشد همینطور. کلاسهایم را هم که از طریق کلاس آنلاین برگزار میکنم. با دانشجوهایم ارتباط پیامی و پیامکی خوبی دارم. شبکه های اجتماعی هم بدکی نیست از برای معلم و محصِّل. ارتباطات علمی هم خُب، وِبینار که هست. حتی به نظرم ارتباطات بیشتر هم شده است. دیدن چهره هم که مشکلی نیست با یک کلیک، وِبْ کَم مشکل را حل میکند، ارتباط چهره به چهره با مگاپیکسل و رزولوشن بالا!

همین دیروزکه با پسرم کار داشتم در واتساپ تماسی گرفتم و چون تماس تصویری بود با هم رو در رو گفتگو کردیم. بهتر از این بود که صدایش بزنم، چون معمولا سرش توی گوشی است و من هم مشغول کار علمی در لپ تاپ. صدایش می کردم دیرتر به نتیجه میرسیدم. راستی فراموش کردم بگویم، پسرم همین اتاق بغل بود. از اسفندماه دو سال پیش تا الان که اسفندماه ۱۴۰۰ است روابطمان به همین شکل است. همان اسفندماهی که کرونایی شد. قبل از آن را خیلی به یاد ندارم. فقط می دانم تفاوت داشت.

دیشب که سر سفره دخترم صدایم کرد بابا!! یکهو به خودم آمدم و وقتی چشمانم درچشمانش افتاد و به نگاهش گره خورد هول بَرَم داشت، گویی موجودی عجیب می دیدم ... فوری سعی کردم تصویری از او که در پروفایلش بود را در ذهنم بیاورم. آرام گرفتم و از طریق آن تصویر او را شناختم و جوابش را دادم. اصلا فکر کنم اگر خیلی جدی به هم خیره شویم به حیرت می افتیم. یاد بچگی ها به خیر! یکی از بازی هایی که می کردیم این بود که دو نفری رو در روی هم می ایستادیم بعد به هم خیره میشدیم. اینقدر خیره می شدیم که یکهو احساس میکردیم همدیگر را نمی شناسیم. تجربه متفاوت و جذابی بود. کمی هم می ترسیدیم.

نمی دانم چه حالتی است اما دیوانه کننده است طاقتش را ندارم. همین کلیشه ای که از هم داریم راحت تر و آرام بخش تر است. اینطوری همدیگر را بهتر می شناسیم .ارتباط هم که میگیریم دیگر چه غمی! نمیدانم چرا کوچولوها اینقدر خُل و مَچَل اند. پسر کوچکترم که  سه ساله است وقتی با من حرف می زند دائماً صورتم را از صفحه موبایل به طرف صورت خودش می چرخاند یا وقتی چشمانم به تلویزیون خیره شده است، باز همین کار را تکرار می کند و بعد به چشمانم زُل می زند!... لَجَم میگیرد، البته خودم را کنترل میکنم. خیلی درکش نمیکنم. نمی دانم دنبال چیست. به گمانم کمی بزرگتر شود بفهمد چگونه باید با دیگران تعامل کند.

داشتم از اسفندماه دو سال پیش می گفتم، مقصودم همان اسفند کرونایی است، همان بیماری همه گیر و داستان قرنطینه خانگی. هنوز هم ادامه دارد. به نظر میرسد از آن موقع جور دیگری زندگی می کنیم. البته عرض کردم الان دیگر خیلی قبل از آن را به یاد ندارم. حسم هم جور  دیگری شده است. بَدَم نمی آید برگردم به ابتدای کرونا. شاید بتوانم حس و حال قبل از کرونا را دوباره لمس کنم. گاهی احساس میکنم تنهایی خانگی فرصت خوبی است که به خودم برگردم و از خودم بپرسم که چه کسی هستم؛ شاید بتوانم خودم را از میان همه کلیشه ها و برچسب هایی که در این فضا به خودم زده ام یا زده اند بیرون بکشم و لخت و عریان با خودِ خودم مواجه شوم. اما درست در همان لحظه، وسوسه ای مرا وامیدارد که پروفایل یا همان شناسه ام را بازکنم. وقتی آواتارم را می نگرم یا لایکی را در پای پُست خودم می بینم سرمست یا -با عرض معذرت- خَرمست میشوم، و بعد از آن هم، سَرَک های سلسله وار و بی هدف به نوشته ها و شکلک ها و ...  و کلّاً احساس تنهایی را فراموش میکنم.

حقیقتش این است که اینگونه احساس هویت میکنم. دو کلمه هم در مورد ارتباطم با خدا بگویم. نمازم را میخوانم آنهم اول وقت. منتها نمیدانم چرا هر وقت میخواهم با خدا صحبت کنم، کلمات و مفاهیم نماز در ذهنم رژه می روند. به معانی هم توجه دارم اما تا به خودم می آیم قبل از یک ارتباطِ تر و تازه با خدای حیّ و حاضر، نمازم تمام شده است. حس مُردگی دارم شاید هم چیزی شبیه انجماد. از نمازم انتظار بیشتری دارم. با دخترم یک سری رفتیم به امامزاده محل. گفتم شاید این همه خانه نشینی افسردگی بیاورد. به هر حال، حوض زیبای حیاطِ نُقُلی امامزاده و ضریح نورانی اش حال و هوای آدم را عوض می کند. به محض ورود، گوشی همراهم را بیرون آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن و ضبط فیلم. صحنه ها عالی بود. اما نمی دانم چرا تا به خودم آمدم به خانه برگشته بودیم و مشغول دیدن صحنه هایی که ضبط کرده بودم! حسی از خود امامزاده ندارم مگر از ورای همین تصویرها و فیلم ها.

به هرحال دو سالی هست که کرونا آمده، به حالت تثبیت رسیده ایم، اوضاعمان هم بدک نیست.

پرده دوم

کمی به نوک انگشتان پا خیره شده و کم کم از سمت پا به سمت دست ها بالا میآید. "آدم" اولین بار است که خود را اینگونه می بیند. احساس می کند در شیشه ای گرفتار آمده و از پشت قاب شیشه ای خودش را - ببخشید بدنش را- می بیند. در پایین بدن، کف پایش، زبری و نرمی خاک را لمس می کند. دستش را به بدنش می کشد و سپس آن را بالا می برد به سمت نگاهش. نرمی چشمان را حس می کند. حس غریبی است و کمی هم گیج کننده. تا قبل از این فقط می دید اما الان احساس میکند از درونِ قاب چشمانش نظاره گر است؛کمی تنگ است. قبلا بی جهت می دید یعنی همه اطراف را با یک نگاه می دید اما الان جهت دار می بیند؛ یعنی سرش را باید بچرخاند تا ببیند.

 خدایا چرا اشیاء اینقدر دور شده اند و اینقدر بی حس و حال.  قبلاً به هر چه توجه میکردم در آغوشم بود یا در آغوشش بودم. چرا باید دستانم را دراز کنم تا صورت "حواء" را لمس کنم. قبلا نَفَس در نَفَسم بود؛ الان گرچه کنارم است اما اینقدر دور است. قبلا برایم "تو" بود اما الان "او"شده است. پیش از این میوه ها را هم می فهمیدم و میوه ها هم مرا. به صرفِ دیدنشان، هم لمسشان می کردم هم بویشان را می شنیدم، هم طعمشان را می چشیدم و حتی زمزمه ای را که با من داشتند، می فهمیدم؛ رنگِ پُررنگِ چمن ها، موسیقی هم می نواخت. اما الان همه برایم "شیء" شده اند بی روح و منجمد؛ برایم "آن" شده اند. قبلاً همه را "تو" می دیدم. 

همه أنیس من بودند و من مأنوس با همه. اصلاً همه خودم بودند اما الان همه "او" شده اند؛ حتی "حواء". همه یک نَفَس بودیم، هم نفـْسْ و هم نَفَس. الان همه "دیگری" شده اند. همه غریبه اند. سینه ام تنگ است، بغض گلویم را می فشارد. این غربت غربی چقدر سخت است. اینجا هیچکس آشنا و اهلی نیست. درست مانند کودکی که در ازدحام، مادرش را گم می کند. می خواهم به وسعت همه هستی گریه کنم. ای کاش در آن قربت شرقی که قول گرفتی تا لحظه ای چشم از چشمانت برندارم بر عهدم می ماندم. مرا چه به خلود و مُلک لایبلی؟ خلود و مُلک، خودت بودی یعنی خودِ خودم. چه لذتی داشت آن اشراق شرقی. چرا همه چیز زمخت و تاریک شده؟ آن همه لطافت و نرمی کجا رفت؟ آن موجودات بلورین و نازنین که به یک نگاه آمرانه ات، آن چنان حیا کردند که در من حلّ شدند کجا رفتند؟ خضوع و سجده شان به من نه فقط آنها را، که خود من را هم کُشت و مستغرقِ در عزِّ تو، محو شدم، و وقتی به صحو آمدم خود را هم آغوش بهشتیان دیدم. همه مهربانی ها "چهره به چهره" و "تودرتو" بود. حتی خشم و غضب هم چشم در چشم بود. الان همه چیز دارد بی رنگ میشود، نگرانم که از حقیقت، صورتکی بیش نماند. دل نگران حضورم که دارد از کفم می رود. همه چیز شده تصویر. اشخاص گم شده‌اند در ورای تصویر. صورت ها بی روح اند. این صورت ها از آن همه حیات با طراوت بهره اندکی دارند. تار مو و پیچش گیسوی حضور کجا و دلالت بی روح مفاهیم کجا؟  این حیات فقط اسمش حیات است حیات دمِ دستی و پست: حیات دنیا.

 تحلیل

قصه پُرغصه غربت آدمی در زندگی دنیا روایت دلسوختگان بریده از عالم قدس و طهارت است. این روایت که روایت هبوط آدمی بر روی زمین است اگر فهم شود زمینه بازگشت آدمی به عالم عِلوی است. اما صد افسوس که آدمی پس از لختی درنگ، لذت حضور را فراموش کرده و به جای گریه و تضرع برای بازگشت، به صورتکی از آن دل خوش می کند. گویی که اساساً حضوری در کار نبوده و هر چه هست همین است که هست. مانند کسی که مدت مدیدی در خانه تنگی نشسته و به فضای بسته عادت کرده و وقتی با او از هوای تازه بوستان و کوهستان سخن بگویی مانند شتری که به نعلبند خود نگاه می کند، نگاهت کند و سرش را تکان دهد. بچه ای که در بازارچه دست مادر را رها کرده و گم می شود تمام غم عالم بر دلش می نشیند اما اگر پس از مدتی به ویترین های بازار دل خوش کند، آغوش محبت مادری را فراموش کرده و از محبت، مفهومی بیش برایش نمی ماند.

یکی از رحمت های بزرگ الهی این است که گاهی تلاطماتی بر زندگی آدمی می زند، بلکه حضور و هم آغوشی با قدسیان را به او یادآوری کند. این تلاطمات اگر تنبّه نیاورد گاهی دور تُندی به خود می گیرد تا شرایط آماده تری برای تنبّه ایجاد کند. این تلاطماتِ بیدارکننده گاهی علاوه بر اثر بیدارگری، خود به گونه ای ترتیب داده می شوند که معرفت بخش نیز باشند. الان سخن بر سر این نیست که بحران بیماری کرونا، تنبُّهی برای انسانِ غفلت زده است، این که روشن و بدیهی است. زیبایی در این جاست که این بحران با دور تُندی که دارد به گونه ای ترتیب داده شده که به ما بفهماند، چگونه انسان در مدت کوتاهی دستش از ارتباطات حضوری کوتاه شده و به ارتباطات صوری و مجازی رو میآورد و عن قریب است که به همین فضای مجازی و صورتک های آن دل خوش کند و گمان کند زندگی خُب همین است!

 قرنطینه خانگی گرچه به ضرورت، ارتباطات مجازی را قویتر کرده اما فراموش نکنیم که "چهره به چهره" حقیقی کجا و "چهره به چهره" مجازی کجا؟ به قول عزیزی، حسِّ آه نَفَس بر گونه ها و گرمای وجودی بر پوست بدن کجا و شنیدن صدای آه بصورت دیجیتال کجا؟ درست مثل اینکه شما را از رﺅیتِ باغ ِگُل باز دارند و بجایش تصویر گُل با پراکنش "بوی مجازی" بگذارند! جالب تر اینکه همین قرنطینه خانگی که می توانست جهشی در تقویت حضور خانوادگی باشد تبدیل به ارتباطی میشود به ظاهر نزدیک، اما با دیوارهای شیشه ای. به جای اینکه حضور خانوادگی تجربه ای شیرین شود برای الگو گیری در ارتباطات بیرونی و به عبارتی نَرمْ نَرمک بیرونمان هم حضوری شود، برعکس، حضور خانوادگی مان هم بیرونی شد آن هم بیرون مجازی. همه این ها زیرِ سرِ احساس کمبودِ ناشی از عدم حضور است که انسان را می کشاند تا خود را در هویت مجازی اش پُر ببیند و خَرمست لایک های فُرمالی شود که همه توخالی است؛خرمَستِ چشمانی از نگاه، توخالی.

  یک بار بر سرِ همه ما کلاه گشادی رفته و عالم حضور حقیقی را بر اثر هبوط از دست داده و عالم مجاز را حقیقی تلقی کرده ایم؛ البته کَکِمان هم نمی گزد. انگار نه انگار که پدر ما حضرت آدم-علی نبینا و آله و علیه السلام- چهل سال از غُربت حضور در محضر قدسیان گریه کرد. آن جا هم خطوری از احساس کمبود که بر قلبمان رفت ما را از سرمستی جذبه حضورِ حقیقی به در آورد و به خَرمستی داشته های مجازی کشاند. سرمستی، حالتِ رهایی و شناوری است در افسون گُل سُرخ؛ اما احساس کمبود آدمی را می کشاند به بد مستیِ کندنِ گل سرخ. اولی حضور است و حسِّ بودن، دومی غفلت است و حسِّ داشتن. این کجا و آن کجا؟ البته که گُل را می توان دید و داشت منتها نه با حسِّ تملک. با دیدن هر گُل، ریه را از ابدیت پُر و خالی بکنیم! حقیقت را نمی توان تملُّک کرد، پیِ آواز حقیقت بدویم.

هنوز هم در حال هبوط هستیم بطوریکه به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی-رحمه الله- در اثر هبوط، به عالم اعتباریات آمده و در آن غوطه وریم، گویی اگر از این عالم مقیَّد به درآییم خفه می‌شویم، همچون ماهی بیرون از آب. البته از این مجاز طبیعی و نیز مجاز اجتماعی در حال درافتادن به مجاز دیجیتال هم هستیم، یعنی مجاز اندر مجاز اندر مجاز. به این میگویند "هبوطِ مضاعف"! البته از آنجا که هر هبوطی، مشتمل بر سرّی هدایتی است، هبوط دیجیتالیِ کرونایی هم میتواند فرصتی باشد برای معرفت افزایی. از آنجایی که این هبوط دیجیتال به لحاظ مدتِ زمان، دورِ تُندی دارد ما می توانیم گذر از یک نحوه حضور نیمه حقیقی را به یک نحوه ارتباطِ کاملاً فُرمال و صوری که در واقع، نحوه ای غیبت است تجربه کنیم. این تجربه به خاطر سنخیتی که با هبوط آدمی بر روی زمین دارد می تواند کیفیت هبوط آدمی و گذر از عوالم پیشین به این دنیا را برای ما ملموس کند؛ چیزی که فهم آن در حالت عادی دشوار است، همچنین اینکه چطور میتوان وارد عالم مجاز شد اما حضور را با توجهات فعلی و انفعالی از کف نداد و رها بود. به نظر می رسد آن چه را که حکمایی مانند شیخ اشراق در تمایز و تقدم علم حضوری بر علم حصولی فریاد زدند یا آنچه را که امثال ملاصدرا در تقدمِ نگرش وجودی بر نگرش ماهوی برجسته کردند یا آنچه را امثال علامه طباطبایی در تقدّم و اشرفیّت و مبنائیّت معرفت أنفسی بر معرفت آفاقی بر زبان راندند، در این بحران کرونایی قابل لمس شده است؛ چیزی که معلمان فلسفه برای فهمیدن و فهماندن آن به دانشجویان حکمت جان به لب می شدند. هایدگر هم بی راه نمی گفت که با دیگران‌بودن مقوم هستی خاص انسان است.

 رسیدن به چنین معرفتی در این موقعیت مرزی و خاص،البته اما شرطی دارد، و آن این که در این وضعیتِ قرنطینه خانگی ِکرونایی، به دقت نظاره گر مجازی و دیجیتال شدن خود باشیم و اینکه ممکن است کم کم و نرم نرمک فضای حقیقی را فراموش کرده، به همین ارتباطات دیجیتال دل خوش کرده، و دچار حقیقتْ پنداری امورِ اعتباری و مجازی شویم.